تبليغاتX
قلب پاره پاره

قلب پاره پاره

عشق یعنی سجده با چشمان تر

پدر

دوشنبه 30/11/1385

پدر

سلام و شب به خیر

آری میدانم حق داری گله مند باشی

میدانم فرزند ناخلفی هستم که در این مدت به تو سر نزده ام

مدت مدیدی است حرف های دلم را برایت نگفته ام

ولی این بار از حرف های دلم صرف نظر میکنم، در عوض میخواهم آن آخرین روزهایت را

آن روزها را که در آغوشم نگرفتمت،

از زبان آنان که کنارت بودند توصیف کنم، اگر ناصحیح بود تصحیحش دیگر با توست

یادت می آید تازه یک هفته از امتحاناتم نگذشته بود که با خبر مریضی ات

خودم را به بالینت رساندم، نمیدانم حکمتش چه بود که قبل از آن روز با آن حال وخیمی که داشتی،

آنروز که من رسیدم حالت عجیب خوب بود، فکر کنم پدرم نمی خواست خاطره آخرین دیدارش با آخرین فرزندش تلخ باشد.

پدر بی تعارف بگویم آن مبلغ بی ارزشی را که وام گرفته بودم

تنها به خاطر تنگ دستی تو بود، ولی وقتی دیدم که محصول را فروخته ای و دست و بالت پول هست،

شرمنده ام، بمیرم که به غیر تو، به همه تعارف آن پول را کردم

حتی خودت به زبان آوردی؛ آن لحظه تلخ ترین لحظه ایست که به یاد دارم.

پدر

آن خنده های آخرین دیدارت با من را چه گوری توان پوسیدن دارد؟

آن روز چقدر خوشحال بودی!

میدانی با چه امیدی آن روز خیالم آسوده شد؟

ولی حیف

صد حیف

آخرین بار که از در بیرون آمدم به این امید در دل و جان، با تو کلام خداحافظی نگفتم که دوباره ببینمت

باور کن پدر حس غریبی بود آن آخرین لحظه از خروج من از اتاق

نمی دانم جوری به من الهام شد، ولی طاقت خداحافظی نیافتم، حتی آخرین بار چهره ات را رویم نشد برگردم ببینم

انگار تمام عالم قفل و زنجیری بر دهان و چشمان کورم شدند.

آری پدر

من را با خیالی آسوده روانه غربتم کردی، با آن دعای خیر همیشگی ات

داخل پرانتز بگویم اینکه من الان در این موقعیت ام همه را مرهون دعاهای خیر تو می دانم پدر

آنطور که می شنوم بعد از روانه کردنم روزها بیماری بسترت را گرفت

می شنوم حتی سه روز مانده به پروازت، که با شکوه تمام پر کشیدی، چیزهائی می گفتی و با کسانی هم چون خواهرت ربابه که خیلی قبل ها پرکشیده بودحرف میزدی حتی گفته بودی که چه ملافه و تشک زیبائی برایت دوخته است

یا با برادر بزرگت که از تن نبود حرف میزدی و نیز با دیگر هم قطارانت

پدر

آن ملافه و تشک را به عنوان ارث برایم نگهدار

چون میدانی که فرزند آخرم و دیگر کسی نخواهد بود که عروسی ام را بگیرد

پدر دعایم همیشه این بود که با تو بمیرم ولی نشد، حداقل زودتر از بقیه بچه هایت صدایم کن

که زجر و عذاب تحمل دوری آنها بسی سخت تر است

بگذریم دو روز مانده به روز موعود تو را به پزشکی می برند

و طی عکس هائی که از سرت گرفته بودند احتمال سکته مغزی بالا بود

آن روز که بر می گردی شب بوده انگار

خواهر زاده ات نیز در منزل ما بوده و تو بعلت فشار بیماری

پتو را به خود پیچیده و در منزل گردشی کرده بودی.

و حتی دو سه روز مانده به موعود به همه گفته بودی که

من خیلی وقت است مرده ام زود همه جا را مرتب کنید

روز ما قبل آخر که زنگ زدم اینطور شنیدم:

که حالت بد است فکر کردم باز قلبت گرفته.

چه احمقی ام من

و آن شب آخر و آن خواب های شوم که کاش همان لحظه آن نفس ام دیگر بر نمی گشت

آری از مرگ بیرونم کشیدی

آن شب بنا به شواهد تو انگار خواب خیلی راحتی داشته ای

صبح روز بعد

از زبان زن، پسر و عروست:

صبح زود که بلند می شوی احساس گرسنگی می کنی، غذا خورده

بعد به خواب می روی.

عروست کنارت است و مادرم مشغول کاری در بیرون

که چشمانت را باز می کنی و دست به دست عروست می دهی

چشمانت را باز کرده، دست عروست را فشار می دهی، چشمان را گردانده

حتی چشمانت را خودت بسته و به خواب می روی

عروست فکر می کند که سکته مغزی است و به سرعت مادرم را صدا می کند

وقتی بر می گردند می بینند:

زهرا نوه ات بنا به عادتی که خودت به او یاد داده بودی

روی سینه بی جانت نشسته و می گفته:  قند ...قند...

مادر سر می رسد:

آخ مادر چگونه تحمل یافتی

آخ مادر از ترس فشارت حتی در بغلت نتوانستم عروسی پدر را جشن بگیرم.

بی بی جان: لحاف و تشک پدرم اندازه بود؟

بی بی، عمو، پدر بزرگ: پدرم جز شما کسی رو نداره تنهاش نذارید اینجا که خیلی تنها بود

پدر

می خواهم اعتراف کنم

باور کن اعتقاد ندارم آنجا، زیر چند من خاک باشی

اصلاً وقتی سر خاک می آیم گریه ام نمی گیرد، فکر می کنم همه چیز دروغ است

اما پدر خواب هائی که واقعیت بودند:

اول از همکلاسی خودم شروع می کنم:

پدر من یک همکلاسی تازه از زنجان دارم که تنها

دوهفته قبل از روز موعود با وی آشنا شده ام می گوید:

قبل از اینکه با من آشنا شود خواب هائی می دیده که یک مجلس عزاداری است ولی در پاره ای ابهام و تاریکی

ولی می گوید نمی دانشته مال کیست

وقتی با من آشنا می شود و حتی با اینکه نمیدانست تو مریضی ( البته بعد از چند روزی متوجه شد ) به وی القا می شود که این خواب بدبختی من است

و بعد از آن روز؛ آن خواب ها را در روشنائی و جائی که چراغانی بوده می بیند.

خواب از نوه برادرت:

وی که در ارومیه ساکن است سه روز قبل از موعود می بیند مادرش به خوابش آمده

می گوید مادر از عمو چه خبر؟

می گوید: او خیلی وقت است که با ماست.

خواب آخرین روز دخترت:

می بیند که مرحوم حاج کاظم می گوید دارم به دیدار پدرت می روم!

و خواب خودم:

خواب دیدم که در یکی از خیابانهای تبریز دارم دنبال دوستم می روم

زنی سیاه پوش می گوید که او بلد نیست نمی تواند پیدا کند

یکباره همه جا را سیاهی گرفت من هی فرار می کردم تا از سیاهی نجات یابم ولی چه می شود؟

حتی چشمانم را باز کردم و تخت بالائی خودم را دیدم ولی نفسم قطع شد یک آن مُردم

بعد دیدم یک نعش کنارم است

به او پشت کردم و رفتم خوابیدم در این حین نعش کنارم از زمین بیرون آمد

با چنان وحشتی بلند شدم که.....

کاش همان لحظه می مردم

و نیز خواب هائی بعد از آن روز که یکی را بهتر می بینم بگویم:

(یکی از اشخاص روستا که قرار است به مکه مکرمه مشرف شود پیش برادرم می آید و می گوید از روز عاشورا دنبال تو هستم )

به برادرم می گوید:

خواب دیدم ولی انگار روز بود و آشکارا پدرت را دیدم

پدرت به من گفت: دست زنم را بگیر و با خودت ببر حج، و می گوید یک صد تومانی به من داد

که این صد تومانی را وی به برادرم داده است که قرار است بین هزینه سفر مادر باشد

و الان نگران نباش اگر خدا خواست به زودی مادر به حج می رود.

و اما مشرف شدن تو پدرم به محضر شخصی والا مقام در سفر حج:

آری پدر من از خودت نشنیدم ولی بچه هایت نقل می کنند:

وقتی در سفر حج عمره بودی، درست است سواد نداشتی، شک داشتی که آیا کلمات عربی را درست به جا می آوری یا نه و در درستی حج مردد بودی

حتی چندین بار هم به این خاطر اشک شرمساری ریخته بودی

و نیز در فکر دعای بچه برای پسرت بودی

که در این افکار و احوالات بودی در یکی از محله های مکه که شخص پیری به تو نزدیک می شود و می گوید:

حج تو درست است، غم مخور همه مسائل درست می شوند و تسبیحی به تو می دهد و می گوید:

ذکر بگو همه چیز درست می شود

تو تسبیح را گرفته و با یک نگاه به تسبیح بر می گردی که بپرسی شما کیستید؟ می بینی در آن خیابان بزرگ و خلوت اثری از پیر مرد نیست و آن تسبیح الان در منزل پسرت است ( که من گنهکار حتی ندیدمش ) و آن لباس های بچه ای که گرفته بودی در تن نوه ات زهرا.

 

دوشنبه 30/11/1385

پدر

من و غربت و نام تو و دیوانگی

پدر نمی دانی امروز چنان دلم در دانشگاه گرفت که فقط می خواستم فریاد برآورم

بگویم:

پدر.....پدر...در آغوشم بگیر

الان هم ساعاتی گذشته همان بغض گلویم را گرفته

پدر نمی دانی گریه بی صدایم نیز دردم بر نمی آورد

نه توان فریاد دارم نه قوای شکستن بغض ام را

اگر فریاد کنم این مردم به اصطلاح شهری متمدن می گویند: ببین دیوانه شده، یا با نگاه های ترحم آمیز حرف های تکراری را آویزه گوشم می کنند

وای که اگر بغض ام بشکند

اگر بغض ام بشکند انگار تو را از دست داده ام

پدر کسی را ندارم که دیگر نازم را بکشد

به جز ناز شصت روزگار که میدانی نازش کمر می شکند

پدر

 کجائی تو که این قدر بی رحم نبودی، مثل همیشه یاورم باش

پدر

می بینی این مردم حریص را

همیشه مرا حرص دیدار خودت را ببخش که این به ظاهر مردم فریبم ندهند

پدر:

هرگز از یاد نبرم

پدر:

دست پرورده ناز توام، چرا دیگر دست نوازش نمی کشی به سرم، من که نازکش تو هستم

آری برای دست بوسی دیر رسیدم نه؟!!

ولی من حتی ناز آن تربت تو را به جان می خرم

با اینکه می دانم آنجا نیستی!.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/01ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

پدر

پدر

پدر زمستان است

می دانی که هوای سرد برای تنگی نفست سم است

یادت می آید که حتی با آن قلب بیمارت فقط برای لحظه ای آب به دستت می گرفتی، وقتی بر می گشتی نمی توانستی تا نیم ساعت نفست را بجا بیاوری؛

حالا فقط یک سوال دارم:

الان در زیر آن خاک سرد خاکستری در این سرمای طاقت فرسای زمستان چگونه خفته ای؟

با آن قامت همچو سروت چطور آن قبر کوچک را در بغل گرفته ای؟

پدر

من فرزند کوچکت مگر نیستم

مگر نه اینکه مثل بقیه بچه هایت باید مرا هم سر و سامان می دادی؟

مگر نه اینکه باید پر و بالم می گشودی؟

پس چرا این بار که نوبت من بود خودت بال و پر گرفتی؟

با اینکه همه می گن مرد بود ولی من می گم این آخر نامردیه

پدر

هیچ وقت آن شب لعنتی و آن خواب نحس را از یاد نمی برم

خودت خوب می دانی چه می گویم مگر نه؟

هیچ وقت آن لحظه ای را که خبر یتیم شدنم رسید با آن حالی که پیدا کردم در آن لحظه ای که کمرم شکست، فراموشم نمی شود

آخ که در چه روزی پرواز کردن را آموختی

آری درست اوایل روز سوم عاشورا بود (3 بهمن ماه85)

راستی پدر حکمتش چه بود؟!...

پدر جان

وجب به وجب خانه، قدم به قدم روستا و حتی چند نقطه ای از شهر همیشه هوای تو را دارند

وقتی چشمم به آن وسایلت به آن دارو هایت می افتد می دانی چه حالی می شوم؟

حتی به آنهائی که کفش هایت را می پوشیدند اعتراض کردم

پدر

درد یتیمی را چگونه تحمل کنم

مگر خودت این درد را نچشیده بودی؟ سخت نبود؟!

پدر

لحظه آخر همان تنها خواهری که کنارت خفته دستت را گرفت؟

آخ پدر بی پدرم، پدر بی خواهرم

بیچاره پدرم با فلاکت و بدبختی زندگی کردی

من که ندیدم آنطور که خودت می گفتی:

در بچگی طعم یتیمی را چشیدی

برای دو، سه و گاه برای پنج قران کارگری کردی

آن جوانی ات بود که دور از کاشانه به صد فلاکت نان حلال خوردی

این هم پیری ات بود که چنین زجر و درد تمام تنت را گرفته بود

ولی آنگونه که مادر و زن داداش می گویند مرگ آسانی داشتی، راست می گویند؟

پدر آن روزی که در خانه داشتیم با تنی چند شام می خوردیم می دانی چه از ذهنم گذشت؟

یاد آن روزها که همه خانواده دور هم سر یک سفره شام می خوردیم

یک طرف سایه پدرم بود و سر دیگرش مادرم

حالا دیگر ستون اول خانواده فرو ریخته

چه شد آن روزها پدر

نمی دانم که دیگر می شود تو را ببینم یا نه

پدر قول بده زود زود به خوابم بیائی

اگر نشد روز مرگم تو را خواهم خواست اگر نیائی جان نمی دهم

بگو که این حق را دارم!

دارم یا نه

دارم؟

دارم؟

 

 

07/11/1385 شنبه

پدر

سلام صبحت به خیر

سردت که نیست؟

راستی پدر دنیائی که الان اونجائی چه شکلیه؟

کسی دور و ورت هست؟

تونستی فامیل هاتو ببینی؟

ما رو چی؟ به سراغ ما هم که میای؟ بگو که میای!

پدر می دونی همیشه از خدا چی می خواستم؟

می خواستم که من هم با تو بمیرم  

ولی حیف نشد

 

شب بخیر پدر

امروز هم گذشت مثل این چند روز سیاه

پدر شرمنده ام نتونستم بیام چند کلامی درد و دل کنیم

برای فردا داریم تدارک می بینیم

آری منتظر هفتمین روز پروازت هستیم

پدر

حلال کن

همه را

یکی در پی تفرقه افکنی است

دیگری اسم و رسم می جوید

یکی ساده دلی می کند

آخ پدر تازه این روزها دارم می فهمم که را از دست داده ام

پدر واقعا خسته نباشی، با این مردم هزار چهره تو چه می کردی؟

واقعا الان درک می کنم در چه جنگلی زندگی می کنم

پدر عزم جزم بر آن کرده ام آنان را نمی پسندیدی به هیچ وجه نپسندم

پدر

خیلی دلم می خواهد دیوانه ای بودم که هیچ از این دنیا نمی فهمد

این دیوانگان دیوانه ام می کنند

پدر پس مرا کی می طلبی؟

با آن همه گناهی که دارم داوطلبم همین الان به تو پیوندم

حاضرم آتش جهنم را به جان بخرم ولی قبول دوری ات را نکنم

الان هم باورم نمی شود که دیگر پدرم را ندارم

فکر می کنم دارم کابوس می بینم

گله دارم پدر

چرا دو سه روز بیشتر صبر نکردی

چرا مگر چه کرده بودم که باید حتی رخ آرامت را در تابوت هم نمی دیدم؟!

 

 

یکشنبه 08/11/1385

 

پدر 

امروز روز هم گذشت هفتمین روز دوری ات بود پدر جان

امروز هفمین روزت را با تاجگذاری تاجی از سنگ و خاک و خاکستر جشن گرفتیم

پدر تو رفتی و از این غربت تن شستی و ما را در غربتی بیشتر در میان این غریبه ها غریب تر کردی

 

 

دوشنبه 09/11/1385 مصادف با تاسوعای حسینی

 

پدر

مادر می گوید که قول داده ای هر روز به ما سر بزنی

این را که شنیدم می دانی دلم چقدر آرام گرفت

مطمئن شدم که دیگر تنها نخواهیم ماند

پدر تو که می آیی پس چرا در کوچه های خواب هیچ یک از ما قدم نمی زنی؟

بیا که سخت مشتاقیم به دیدارت

پدر

پدر

من که قرار بود دو روزه بیام پس چرا منتظرم نشدی؟

قرار بود یک هفته را فقط در کنار تو بمانم

یعنی اینقدر لایقم نمی دانستی تا صبر کنی برای آخرین بار آن صورتت را ببوسم!

تنها من ندیدمت پدر

بیا ببینمت بیا حتما منتظرت هستم

 

 

چهارشنبه 11/11/1385

 

 

پدر

سلام

صبحت به خیر

پدر تو یک پیانو بودی که آهنگ های شاد و غم زندگی را با هم می نواختی

حال که تو رفتی دکمه های سیاه تنها نوازنده های این آهنگ هستند

ما هم خود را همرنگ این دکمه ها کردیم

پدر

از این پس که دعای خیرش را پشت سرم خواهد فرستاد؟

پدر جمعه که می خوام بروم منتظر که باشم که بگوید: خدا پشت و پناهت،در امان خدا؟!!!

پدر از حیاط، کنار در می ایستم به آن جای خالیت به گوشه پنجره خیره خواهم شد منتظر دعایت می مانم؛ آخ که آن گوشه چقدر تو را کم دارد

 پدر

آری باز دور خواهم شد

پدر از غربت تو در اینجا به جایی غریب تر از غربت خواهم رفت

 

پنج شنبه 12/11/1385

 

پدر

سلام

پدر خبرت را تا کی باید از بی خبران بشنوم؟

پدر درست است است که بی خبری خوش خبری است ولی تا کی باید بی خبران خبر رسانت باشند؟

شاید هم حکمتی دارد که من قادر به درکش نیستم

ولی هر چه باشد نشان از هر چه پاکی توست دارد

پدر یاری کن ما هم حداقل توان آن داشته باشیم تا ناخن انگشت کوچکت باشیم در تمیزی

 

گــرک عالمده بشر صــــاحب وجدان اولسـون

خلقه شر ائیله مه سین قلبیده ایمان اولسون

آنـنا خــــلقتدن مســـاوی ائــده فقــریله امــیر

مگــر او کسکـــه اونــون عقلده نقصان اولسون

وطــنیم،سـؤگیلیم، انسانه نـه لازم دی حــیات

بیله بی کس کی گرک خاکیله یکسان اولسون

 

پدر امروز دومین پنج شنبه ای است که در کنار ما نیستی

چه زود گذشت این روزها باورم نمی شود

پدر گفتم میایم رویت را، آن روی نازنینت را می بینم ولی به جای صورت رعنایت مشتی خاک نشانم دادند باور ندارم که تو آنجا خوابیده باشی اصلا باور ندارم؛ هنوز هم منتظرم که از در درآیی و با مشتی از خرت و پرت در دستت مرا صدا کنی

 

سن سیزم سن سیزلیگیم ائتمیش یئنه نالان منی

بیلـمیرم نئچون بیر آن تـرک ائـتمه یـیر بـیر آن مـنی

لحظه لحظه یاش توکن کونلوم سیزیلدار نی کیمی

گــل تــرحّــم ائــیلـه  قـویـما گـوزلـری گـریان  مـنی

جهدائدیب چوخ ایسته رم غمسیز کدرسیز عمرائدم

هـاردا اولسـام اوز دوتـوب غـملر تـاپـار پـنهان مـنی

من مـحبت عــاشقی قــلبیم سـنه پـیوسـته دیــر

ای نگــاریم قــویما تـئز مـحو ائــیلیه طـوفـان مـنی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

عشق دونياسي

تا منيم سن كيمي بير ماه جماليم يوخودو

زنده گانليقدا بو اندازه ملاليم يوخودو

اوره گيم شادي ايدي روحيم كيمي فيكريم آزار

عرض حال ائيلمه گه باشقا مقاليم يوخودو

عشق دونياسينا اي نازلي گتيردين مني سن

سومه ميشدن سني بير بئيله خياليم يوخودو

من سنين مهريوي كونلومده عبث چكمه ميشم

آند اولا عشقيوه سن سيز بو جلاليم يوخودو

سن يئتيردين بو كماله مني اي قاشي كمان

ذرره قدرينجه منيم يوخسا كماليم يوخودو 

سئير آفاقه چيخيب ائتمگه افلاگه گذر

هوسيم واريدي امما پر و باليم يوخودو

ايندي باخ گور نئجه فيكريم قوشو گؤيلرده گزير

تانيمازديم آيي تا قاشي هلاليم يوخودو

آز قالير جانب مٌريخه ائده م عزم سفر

گوزه ليم باخماكي كئچميشده بو حاليم يوخودو

نيتين دوز ائيله قوي گؤيلره پرواز ائيله يم

چونكو بو عومر بو منظوره مجاليم يوخودو

صحبتين قدريني حال اهلي بير عالمده

نه او غافل كه دييه ر فكر وصاليم يوخودو

بارزم من بو گوزه لليكده غزل يازمازييديم

او زامانلار كي بئله طورفه غزاليم يو خودو

بارز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

غصه فصه سی

هجران غمی چوروتدو منی یاره کیم دئسین

بو غصه قصه سین تو دل آزاره کیم دئسین

سینمده بیر قفس قوشو تک چیرپینیر اوره ک

یا رب منیم بو حالیمی داداره کیم دئسین

دوشوش اوره ک سیزیلتیا ایستر شفاسینی

دردین گئدیب او نرگس بیماره کیم دئسین

دورد سمتین آرایه آلیب درد و غم منی

بو چاره سیز بلالی باشا چاره کیم دئسین

بیر زرره یوخ وفاسی او چوخ جفاسینین

سایسیز جفالرین او ستمکاره کیم دئسین

فصل خزان یتیشدی اونون گورمدیک گولون

گول سولدوران بو حادثه نی خاره کیم دئسین

حقسیز چکیب دیلر دارا منصور عشقیمی

بارز بو ماجرانی بو گون داره کیم دئسین

بارز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

غروب عاشقان رنگش طلائيست

آخرش مرگ و جدائيست

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

بر سنگ سخت                 با جوهر سرنوشت

  دستي نوشته بود

    اسير سرنوشت

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

دوست

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است       نشکند چون بشکند باید ز نو پرداختن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است      نشکند چون بشکند باید به دور انداختن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

به من نگاه کن واسه يه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم يه لحظه آوازتو

من از خدامه پيش تو بمونم

تموم حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم ديوونت

سر بدارم رو شهر امن شونت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم

چه گویم که غم از دل برود چون تو بیایی

گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم

که دگر بار از این گونه خطاها نکنم

بوسه داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه کرده که دگر توبه بی جا نکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

غم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

تو

نور ماهم توئی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

کاشانه دن کاشانیه

سوگیلیم عکسین دوشوب پیمانه دن پیمانیه

                                                آرتیریبدی ذوقومو میخانه دن میخانیه

لیلی نین دیوانه سی مجنون اولوبدور من سنین

                                                فرق قویا عاقل گرک دیوانه دن دیوانیه

شمع ایله پروانه یاندی من جمال یار ایله

                                                بیر تفاوت قویمالی پروانه دن پروانیه

سویله نیر دیللر ده چوخ عاشقلرین افسانه سی

                                           دوشمه میش لر من کیمی افسانه دن افسانیه

یوسفی گوسترمک ایستردی زلیخا عالمه

                                                چوخ گوزللر توپلادی کاشانه دن کاشانیه

کعبه دن بتخانه نی هرگز آییرماز حق پرست

                                                عشق دیریول گوسته رن جانانه دن جانانیه

تاپمادی واحد هله هئچ کس بو خطّین صاحبین

                                                قالدی بو دنیا ائوی دیوانه دن دیوانیه

                                               واحد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط نیما  | 

مي نويسم

می نویسم می نویسم از تو   

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه هق هق تنهایی را

تا تو از هیج به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم همه با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

مرگ

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از این تلخ و شيرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ی زامروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تيرهء دنيای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با ياد من بيگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پيدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکيب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خيره می ماند بچشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ
فرخزاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط نیما  | 

ای عشق
کاش می شد من و تو ...دست در دست قضا
راه به شالوده ی این نظم غم الوده بریم
و برش اندازیم
سپس از نو فلکی تازه چنان پی فکنیم
که دل اسوده به کامش برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط نیما  |