پدر
دوشنبه 30/11/1385
پدر
سلام و شب به خیر
آری میدانم حق داری گله مند باشی
میدانم فرزند ناخلفی هستم که در این مدت به تو سر نزده ام
مدت مدیدی است حرف های دلم را برایت نگفته ام
ولی این بار از حرف های دلم صرف نظر میکنم، در عوض میخواهم آن آخرین روزهایت را
آن روزها را که در آغوشم نگرفتمت،
از زبان آنان که کنارت بودند توصیف کنم، اگر ناصحیح بود تصحیحش دیگر با توست
یادت می آید تازه یک هفته از امتحاناتم نگذشته بود که با خبر مریضی ات
خودم را به بالینت رساندم، نمیدانم حکمتش چه بود که قبل از آن روز با آن حال وخیمی که داشتی،
آنروز که من رسیدم حالت عجیب خوب بود، فکر کنم پدرم نمی خواست خاطره آخرین دیدارش با آخرین فرزندش تلخ باشد.
پدر بی تعارف بگویم آن مبلغ بی ارزشی را که وام گرفته بودم
تنها به خاطر تنگ دستی تو بود، ولی وقتی دیدم که محصول را فروخته ای و دست و بالت پول هست،
شرمنده ام، بمیرم که به غیر تو، به همه تعارف آن پول را کردم
حتی خودت به زبان آوردی؛ آن لحظه تلخ ترین لحظه ایست که به یاد دارم.
پدر
آن خنده های آخرین دیدارت با من را چه گوری توان پوسیدن دارد؟
آن روز چقدر خوشحال بودی!
میدانی با چه امیدی آن روز خیالم آسوده شد؟
ولی حیف
صد حیف
آخرین بار که از در بیرون آمدم به این امید در دل و جان، با تو کلام خداحافظی نگفتم که دوباره ببینمت
باور کن پدر حس غریبی بود آن آخرین لحظه از خروج من از اتاق
نمی دانم جوری به من الهام شد، ولی طاقت خداحافظی نیافتم، حتی آخرین بار چهره ات را رویم نشد برگردم ببینم
انگار تمام عالم قفل و زنجیری بر دهان و چشمان کورم شدند.
آری پدر
من را با خیالی آسوده روانه غربتم کردی، با آن دعای خیر همیشگی ات
داخل پرانتز بگویم اینکه من الان در این موقعیت ام همه را مرهون دعاهای خیر تو می دانم پدر
آنطور که می شنوم بعد از روانه کردنم روزها بیماری بسترت را گرفت
می شنوم حتی سه روز مانده به پروازت، که با شکوه تمام پر کشیدی، چیزهائی می گفتی و با کسانی هم چون خواهرت ربابه که خیلی قبل ها پرکشیده بودحرف میزدی حتی گفته بودی که چه ملافه و تشک زیبائی برایت دوخته است
یا با برادر بزرگت که از تن نبود حرف میزدی و نیز با دیگر هم قطارانت
پدر
آن ملافه و تشک را به عنوان ارث برایم نگهدار
چون میدانی که فرزند آخرم و دیگر کسی نخواهد بود که عروسی ام را بگیرد
پدر دعایم همیشه این بود که با تو بمیرم ولی نشد، حداقل زودتر از بقیه بچه هایت صدایم کن
که زجر و عذاب تحمل دوری آنها بسی سخت تر است
بگذریم دو روز مانده به روز موعود تو را به پزشکی می برند
و طی عکس هائی که از سرت گرفته بودند احتمال سکته مغزی بالا بود
آن روز که بر می گردی شب بوده انگار
خواهر زاده ات نیز در منزل ما بوده و تو بعلت فشار بیماری
پتو را به خود پیچیده و در منزل گردشی کرده بودی.
و حتی دو سه روز مانده به موعود به همه گفته بودی که
من خیلی وقت است مرده ام زود همه جا را مرتب کنید
روز ما قبل آخر که زنگ زدم اینطور شنیدم:
که حالت بد است فکر کردم باز قلبت گرفته.
چه احمقی ام من
و آن شب آخر و آن خواب های شوم که کاش همان لحظه آن نفس ام دیگر بر نمی گشت
آری از مرگ بیرونم کشیدی
آن شب بنا به شواهد تو انگار خواب خیلی راحتی داشته ای
صبح روز بعد
از زبان زن، پسر و عروست:
صبح زود که بلند می شوی احساس گرسنگی می کنی، غذا خورده
بعد به خواب می روی.
عروست کنارت است و مادرم مشغول کاری در بیرون
که چشمانت را باز می کنی و دست به دست عروست می دهی
چشمانت را باز کرده، دست عروست را فشار می دهی، چشمان را گردانده
حتی چشمانت را خودت بسته و به خواب می روی
عروست فکر می کند که سکته مغزی است و به سرعت مادرم را صدا می کند
وقتی بر می گردند می بینند:
زهرا نوه ات بنا به عادتی که خودت به او یاد داده بودی
روی سینه بی جانت نشسته و می گفته: قند ...قند...
مادر سر می رسد:
آخ مادر چگونه تحمل یافتی
آخ مادر از ترس فشارت حتی در بغلت نتوانستم عروسی پدر را جشن بگیرم.
بی بی جان: لحاف و تشک پدرم اندازه بود؟
بی بی، عمو، پدر بزرگ: پدرم جز شما کسی رو نداره تنهاش نذارید اینجا که خیلی تنها بود
پدر
می خواهم اعتراف کنم
باور کن اعتقاد ندارم آنجا، زیر چند من خاک باشی
اصلاً وقتی سر خاک می آیم گریه ام نمی گیرد، فکر می کنم همه چیز دروغ است
اما پدر خواب هائی که واقعیت بودند:
اول از همکلاسی خودم شروع می کنم:
پدر من یک همکلاسی تازه از زنجان دارم که تنها
دوهفته قبل از روز موعود با وی آشنا شده ام می گوید:
قبل از اینکه با من آشنا شود خواب هائی می دیده که یک مجلس عزاداری است ولی در پاره ای ابهام و تاریکی
ولی می گوید نمی دانشته مال کیست
وقتی با من آشنا می شود و حتی با اینکه نمیدانست تو مریضی ( البته بعد از چند روزی متوجه شد ) به وی القا می شود که این خواب بدبختی من است
و بعد از آن روز؛ آن خواب ها را در روشنائی و جائی که چراغانی بوده می بیند.
خواب از نوه برادرت:
وی که در ارومیه ساکن است سه روز قبل از موعود می بیند مادرش به خوابش آمده
می گوید مادر از عمو چه خبر؟
می گوید: او خیلی وقت است که با ماست.
خواب آخرین روز دخترت:
می بیند که مرحوم حاج کاظم می گوید دارم به دیدار پدرت می روم!
و خواب خودم:
خواب دیدم که در یکی از خیابانهای تبریز دارم دنبال دوستم می روم
زنی سیاه پوش می گوید که او بلد نیست نمی تواند پیدا کند
یکباره همه جا را سیاهی گرفت من هی فرار می کردم تا از سیاهی نجات یابم ولی چه می شود؟
حتی چشمانم را باز کردم و تخت بالائی خودم را دیدم ولی نفسم قطع شد یک آن مُردم
بعد دیدم یک نعش کنارم است
به او پشت کردم و رفتم خوابیدم در این حین نعش کنارم از زمین بیرون آمد
با چنان وحشتی بلند شدم که.....
کاش همان لحظه می مردم
و نیز خواب هائی بعد از آن روز که یکی را بهتر می بینم بگویم:
(یکی از اشخاص روستا که قرار است به مکه مکرمه مشرف شود پیش برادرم می آید و می گوید از روز عاشورا دنبال تو هستم )
به برادرم می گوید:
خواب دیدم ولی انگار روز بود و آشکارا پدرت را دیدم
پدرت به من گفت: دست زنم را بگیر و با خودت ببر حج، و می گوید یک صد تومانی به من داد
که این صد تومانی را وی به برادرم داده است که قرار است بین هزینه سفر مادر باشد
و الان نگران نباش اگر خدا خواست به زودی مادر به حج می رود.
و اما مشرف شدن تو پدرم به محضر شخصی والا مقام در سفر حج:
آری پدر من از خودت نشنیدم ولی بچه هایت نقل می کنند:
وقتی در سفر حج عمره بودی، درست است سواد نداشتی، شک داشتی که آیا کلمات عربی را درست به جا می آوری یا نه و در درستی حج مردد بودی
حتی چندین بار هم به این خاطر اشک شرمساری ریخته بودی
و نیز در فکر دعای بچه برای پسرت بودی
که در این افکار و احوالات بودی در یکی از محله های مکه که شخص پیری به تو نزدیک می شود و می گوید:
حج تو درست است، غم مخور همه مسائل درست می شوند و تسبیحی به تو می دهد و می گوید:
ذکر بگو همه چیز درست می شود
تو تسبیح را گرفته و با یک نگاه به تسبیح بر می گردی که بپرسی شما کیستید؟ می بینی در آن خیابان بزرگ و خلوت اثری از پیر مرد نیست و آن تسبیح الان در منزل پسرت است ( که من گنهکار حتی ندیدمش ) و آن لباس های بچه ای که گرفته بودی در تن نوه ات زهرا.
دوشنبه 30/11/1385
پدر
من و غربت و نام تو و دیوانگی
پدر نمی دانی امروز چنان دلم در دانشگاه گرفت که فقط می خواستم فریاد برآورم
بگویم:
پدر.....پدر...در آغوشم بگیر
الان هم ساعاتی گذشته همان بغض گلویم را گرفته
پدر نمی دانی گریه بی صدایم نیز دردم بر نمی آورد
نه توان فریاد دارم نه قوای شکستن بغض ام را
اگر فریاد کنم این مردم به اصطلاح شهری متمدن می گویند: ببین دیوانه شده، یا با نگاه های ترحم آمیز حرف های تکراری را آویزه گوشم می کنند
وای که اگر بغض ام بشکند
اگر بغض ام بشکند انگار تو را از دست داده ام
پدر کسی را ندارم که دیگر نازم را بکشد
به جز ناز شصت روزگار که میدانی نازش کمر می شکند
پدر
کجائی تو که این قدر بی رحم نبودی، مثل همیشه یاورم باش
پدر
می بینی این مردم حریص را
همیشه مرا حرص دیدار خودت را ببخش که این به ظاهر مردم فریبم ندهند
پدر:
هرگز از یاد نبرم
پدر:
دست پرورده ناز توام، چرا دیگر دست نوازش نمی کشی به سرم، من که نازکش تو هستم
آری برای دست بوسی دیر رسیدم نه؟!!
ولی من حتی ناز آن تربت تو را به جان می خرم
با اینکه می دانم آنجا نیستی!.




.jpg)


